+ خوشا خنجر خوشا دستی که با خنجر فرود آمد !
این دومین بار است که تجربه می کنم !
بار اول بیست و یک ساله بودم . ماهها با خنجری در پشت ، راه
میرفتم می نشستم برمی خاستم می خوابیدم و در همه حال آنجا بود
وسط پشتم .
دست دوستی آن را از پشت زده و چرخانده بود در جا ! زخمم تمام مدت
هوا می کشید .
با هرنفس درد زخم و خود زخم و آن فضای تلخ وخالی را با تمام وجودم
حس میکردم .تلخ بود خیلی تلخ و خیلی غم انگیز هم !
این بار هم چنین است . زخم خورده ام اما این بار از روبرو : چشم در
چشم !
این بار اما زخمم باز نیست . یک بغض گلوله شده است درست وسط
سینه ام !
با هر نفس بالا و پائین می شود اما آنجاست . در تمام طول روز و شب !
در خواب وبیداری همیشه و در همه حال آنجاست و من بهت زده با
خودم حملش میکنم ، گاهی غمگین، گاهی آرام ........و با نوایی در
درونم که می گوید : خوشا خنجر خوشا دستی که با خنجر فرود آمد !
+ رسید مژده که ............!!!!!
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نبز هم نخواهد ماند
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نبز هم نخواهد ماند
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نبز هم نخواهد ماند
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نبز هم نخواهد
ماند !
+ خدایا بازهم متشکرم و چه بسیار هم !
خدایا !
بازهم متشکرم و چه بسیارهم ! بخاطر گنج زیبایی که در چهارم خرداد
١٣۶٨برمن ارزانی داشتی متشکرم خیلی زیاد خیلی زیاد خیلی زیاد !
چراغ چشمم ، نور امیدم ، یگانه فرزندم اینک در آنسوی این اتاق کوچک
اما گرم به مهر ، یله داده بر بالشی نرم پاهای بلند و لاغرش را روی هم
انداخته و دارد ورقه تصحیح میکند (نازنینم تدریس یار شده است )و من
زیر چشمی نگاهش میکنم و دلم سرشار میشود از مهر و امید و اشک
شوق آرام و پنهانی چشمهایم را به نوازشی شور و شیرین میهمان
میکند .
دارد زیر لب آوازی را زمزمه میکند و من دلم خیس اشک است . حس
زیبایی را که دارم قورت داده ام به تمامی ! و چکاچک نرم اشک را در
درونم احساس میکنم درست به نرمی جوشش آب چشمه ای کوچک
اما زلال در درون غاری سرسبز و خنک .
حس بهار ، بوی گلهای اقاقی و اشک شوق و دلی تپنده به مهر ، این
است سهم زیبای من از شکوه مادر بودن !
خدایا متشکرم بازهم متشکرم و باز هم متشکرم
+ تا جایی که بتوانم زیبا خواهم رقصید . قول میدهم !
غمگین بودم ، خیلی زیاد ...... بادهای سردی میان من و عزیزی وزیدن گرفته بود و
داشت میرفت که طوفانی ویرانگر شود و رابطه داشت ریشه کن میشد . دهانم را باز
کرده بودم که بگویم و رها شوم یا درواقع رها کنم . دنگ دنگ ... SMS رسید.
دوستی از راهی دور بعد از مدتهابیخبری برایم پیغامی فرستاده بود کنجکاو شدم ،
سکوت کردم و خواندم :
حکمت وزیدن بادها رقصاندن شاخه ها نیست .... آزمودن ریشه هاست .
شوکه شده بودم ! بار دیگر خواندم و بار دیگر و در سکوت ماندم تا ریشه ها را دگرباره
بیازمایم . !
چند ماه بعد :
احساس میکردم به آخر خط رسیده ام . احساس تلخ شکست و برای اولین بار در طول
عمرم یاس و ناامیدی . فکر میکردم تمام راه هایی را که باید بروم رفته ام و آخر خطم .
برای اولین بار می خواستم دستهایم را ببرم بالا و بگویم : دیگر خسته شدم . تسلیم
و آمدم که این را بصدای بلند اعلام کنم . بازهم دنگ دنگ .......... و دیدم همان دوست
قدیمی است که با SMSدیگری یاد من کرده است و چه بموقع هم ! نشستم و خواندم:
شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی ، اما حال که به آن دعوت
شده ای تا میتوانی زیبا برقص !
منقلب شدم . خدایا بین من و این دوست چه میگذرد ؟ و چگونه است که درست در
بحرانی ترین شرایط روحی من ، بیادم میافتد و پیغام هایش دقیقا بیان حال آن لحظات
من هستند ؟
سررسیدم را برداشتم و با شوری دیوانه وار تا جایی که توان داشتم بالای صفحات
روزهای آینده نوشتم : تا جایی که بتوانم زیبا خواهم رقصید . قول میدهم !
+ ساغر شکرانه !
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند !
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند !
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند !
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند !
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند !
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند !
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند !
+ می نویسم بی هیچ بهانه ای....
این را برای تو می نویسم دخت من ! بی هیچ بهانه ای یا درست تر بگویم بی نیاز از بهانه
چون دوست داشتن تو بهانه نمی طلبد . این را می نویسم تا از کلماتم آغوشی گرم و
مخملین بسازم چنانکه وجود نازنینت را در بگیرد نرم و آهسته و تلخی ها و رنج های
سالیان را از هستیت بزداید و بگذارد که سبک شوی و نرم و زمانی که به قهقهه
می خندی سرت را اندکی بالا بگیری درست مثل گنجشک کوچک زیبایی که با لذت از
شبنم مانده بر روی برگی قطره ای زلال نوشیده باشد .
زندگیت زلال باد نازنین و وجودت پایدار .
امروز در بروشور تئاتری این شعر را خواندم وبرای تو تکرارش میکنم :
وقتی تو نیستی
تمام خانه ما درد می کند
چطور می توانیم مدینه ی فاضله ای برپا کنیم ؟
حال آنکه هفت تیرهایی به دست داریم
عشق خفه کن ؟
می خواهم دوستت بدارم
تا به جای همه جهانیان پوزش بخواهم
از همه ی جنایاتی که مرتکب شده اند در حق زنان
از زنانگی ات دفاع می کنم
آن سان که جنگل از درختانش دفاع می کند
و موزه ی لوور از مونالیزا
و هلند از وان گوگ
و فلورانس از میکل آنژ
و سالزبورگ از موزارت
و پاریس از چشمهای الزا ....
زن لایه ی نمکی است
که تن مارا از تعفن حفظ می کند
و نوشتنمان را از کهنگی ....
*******
من هم عزیز نازنینم : از دوستیمان دفاع میکنم
آنچنانکه جنگل ار درختانش !!!
+ نگاهش میکنم جانا و جانم پر میکشد تا بر جانانم
چهار خردادی دیگر را تجربه کردم یاران من و جانم برای بیست و یکمین بار
سرشار شد از عشق و سرمستی و جوانی !
غرق در دنیای زلال مادری با خنده هایش در دلم درهای هزاران باغ اقاقی باز
میشوند تو در تو ، بی انتها ، زیبا ، بسیار زیبا عین خود زندگی ، لطیف عین
نسیم صبحگاهی ، آرامش بخش مثل حس تن سپردن به نوازش آب !
او بسادگی در خانه می چرخد ، راه میرود ، می خندد ، اخم میکند
و در یک کلام زندگی میکند و برای من هرکدام از این لحظه ها یک معجزه اند
معجزه ای که در چهار خرداد ۶٨ رخ داد و دل آواره و سرگشته مرا سرشار از
عطر زندگی کرد و بیست ویک سال است که ادامه دارد هرلحظه و هرروز و
من بخاطر هریک از این لحظه ها هزاران بار به سجده میافتم و شکر میکنم
برا ی داشتن این چراغ فروزانم ، پسرم ، عزیزم ، دلبندم ، امیدم ، همه چیزم
حاصل عمرم ،
خدایا متشکرم ! خدایا متشکرم ! خدایا متشکرم ! خدایا متشکرم !
+ لحظه دیدار
لحظه دیدار .......
لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم
باز میلرزد دلم دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
های نبریشی صفای زلفکم را دست
آبرویم را نریزی دل!
ای نخورده مست
لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
برای عزیز نازنینم پرنده ی مهاجرم
+ ته مانده ای از یک گل حتی !!!
بعد از مدت ها افسردگی و کسالت ، امروز عزیزی برایم ایمیلی فرستاد حاوی تصاویری
زیبا ، بسیار زیبا از جهان و هرچه در آن هست و من دلم دگرباره بشوق تپید !
بازهم یادم آمد که جهان زیباست و بسیارهم ! و تا این همه زیبایی در جهان هست
باید زیست . باید زیبا زیست . و یادم آمد که هنوز هم میتوان امیدوار بود . میتوان برای
لحظاتی هم که شده ، دل را از کینه و اندوه پاک کرد . و تن و جان را هنوز هم میشود
به آبی آب دریا سپرد یا به سرخی غروب یا به سفیدی بکر دشتی فرورفته در برفی
ساکت و سنگین یا به حس آواز یک چلچله در بهار و میتوان پروانه ای شد در خیز و پرواز
بسوی ته مانده ای از یک گل حتی !!!
از آن عزیز ممنونم بخاطر اینکه یادم آورد که هنوز هم انسانم و هنوز هم میتوانم دوست
بدارم و میتوانم زیبایی های جهان را درک کنم و لذت ببرم .
متشکرم . متشکرم . متشکرم . از آن عزیز و از خدایی که این همه زیبایی را آفرید .
+ پسرکم 20 ساله شد یاران !!!
بیست بهار از آن روز شیرین گذشت و من ناباورم هنوز !!!
پسرم دیروز ٢٠ ساله شد و من برای بیستمین بار جانم سرشار شد از عطر شیرین
گلهای اقاقیای فصلی که او را برایم به ارمغان آورد و چه خوش آورد !!!
پریشب ساعت دو و ده دقیقه بامداد بود و من با لذتی عمیق در حال تدارک شام برای
مهمانی جشن تولد فرزندم .
نگاهش کردم و دلم سرشار از مهر شد و به شوق و امید تپید !!! و گل لبخندی بر لبانم
شکفت و هزاران شاخه در قلبم !!! .
سنگینی نگاهم را حس کرد : مامان داری چکارمیکنی؟؟؟
و لبخند من به پهنای صورتم پرکشید . پاسخی ندادم و باز هم نگاهش کردم ، با عشق
وبا امید و حس کردم دلم تمام فضای وجودم را گرفته و وجودم تبدیل شده به آتشگاهی
مقدس با شعله ای خاموش نشدنی!!! و فکرکردم مادر ها هرگز نمی میرند !
یگانه فرزندم ، دلبندم ، امیدم ،روبرویم تکیه داده بود به بالشی صورتی با پاهای لاغر و
درازش و با اخمی ساختگی در صورت جوانش ، مشغول ترجمه ی یک مقاله برای درس
زبان فنی اش بود . ( میدانست که در دلم مشغول نگارش این سطر ها هستم !!! ) .
دلم از شوق پرکشید و اشک در چشمانم جوانه زد و مهری سبز در دلم رویشی
صد باره آغاز کرد .
دیگر نگاهش نکردم و با چشم دلم به نظاره اش نشستم !
خدایا متشکرم . دلم به سجده رفت ، با شکر و با خاکساری . خدایا متشکرم !
← صفحه بعد


نظرات ()