+ به زوال خود نشستم ......
به زوال خود نشستم
که چنین غمین شکستم
غم تو ، زوال من بود ......
به نظاره ام نشستی ، بشکستی و دل نبستی ؟!!!!
+ پناه از دست رفته ی من
چشم هایم را میبندم و او را سوار بر اسب محبوبش تجسم میکنم ! در اوج جوانی و در حال تاخت در مناطق حاشیه ی ارس بسوی کوچ نشین های منطقه . سرشار از شور یادگرفتن و شوق یاد دادن . پدر نازنین من معلم کوچ نشینان حاشیه ی ارس بوده است . به روایت شناسنامه در هفتم فروردین 1304 چشم به جهان گشوده بود . بسیار جوان بوده که پس از گرفتن مدرک تربیت معلم ، شروع بکار کرده . بگفته ی خودش آنجا میرزا خطابش میکرده اند و بسیار مورد احترام بوده است . خاطراتی جالب و بیادماندنی از آن دوران داشت . زندگی اوهم مثل هر انسان دیگری پربود از قصه های خاص خودش و افسوس و صد افسوس که من بهترین و زیباترین بخش از قصه های زندگی پدرم را وقتی شنیدم که در واپسین بستر بیماری بود و در مجادله با زندگی !
و چه بسا قصه ها که ناگفته ماندند در آن سینه ی صبور !
وقتی از همه جا رانده میشدم ، وقتی نا امید میشدم یا خسته یا به هردلیلی غمگین ، سرزانوان لاغرش امن ترین پناهگاه جهان بود . می رفتم و سر برزانوانش می گذاشتم . هیچ نمی گفتم و هیچ نمی گفت . فقط با انگشتان مهربانش ساعتی موهایم را نوازش می کرد و من روئین تن میشدم انگار ! بر میخاستم و می دانستم که دیگر هیچ چیز و هیچ کس را یارای آن نیست که برمن آسیب و گزندی برساند .
من امن ترین پناهگاهم در روی زمین را از دست دادم . پناهگاهی امن ، گرم و مهربان بی حرف و حدیث و بلاعوض .
من ایستادم و نظاره کردم که چگونه شانه های مهربان پدرم ، دستانش و سر زانوان لاغرش و چشمان مهربانش به خاک سرد سپرده شد و بازهم هیچ نگفتم و هیچ نگفت !
مرا امین خود می نامید . میگفت تو مادر من ، خواهر من و یگانه دخترم هستی و من به خود میبالیدم که امینش هستم ، مادرش ، خواهرش و یگانه دخترش هستم .
دستش در دستانم بود و این بار شانه های مهربان او تکیه بر شانه های غمگین من داشت که دچار حمله شد .
او با بهار 1304 آمد . چهارفصل زندگیش را به تمامی و با متانت زیست و در زمستان زندگیش با زمستان 1390 رفت .
نزدیک به 3 ماه از رفتنش میگذرد ومن ناباورم هنوز ...............
+ خوشا خنجر خوشا دستی که با خنجر فرود آمد !
این دومین بار است که تجربه می کنم !
بار اول بیست و یک ساله بودم . ماهها با خنجری در پشت ، راه
میرفتم می نشستم برمی خاستم می خوابیدم و در همه حال آنجا بود
وسط پشتم .
دست دوستی آن را از پشت زده و چرخانده بود در جا ! زخمم تمام مدت
هوا می کشید .
با هرنفس درد زخم و خود زخم و آن فضای تلخ وخالی را با تمام وجودم
حس میکردم .تلخ بود خیلی تلخ و خیلی غم انگیز هم !
این بار هم چنین است . زخم خورده ام اما این بار از روبرو : چشم در
چشم !
این بار اما زخمم باز نیست . یک بغض گلوله شده است درست وسط
سینه ام !
با هر نفس بالا و پائین می شود اما آنجاست . در تمام طول روز و شب !
در خواب وبیداری همیشه و در همه حال آنجاست و من بهت زده با
خودم حملش میکنم ، گاهی غمگین، گاهی آرام ........و با نوایی در
درونم که می گوید : خوشا خنجر خوشا دستی که با خنجر فرود آمد !
+ رسید مژده که ............!!!!!
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نبز هم نخواهد ماند
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نبز هم نخواهد ماند
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نبز هم نخواهد ماند
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نبز هم نخواهد
ماند !
+ خدایا بازهم متشکرم و چه بسیار هم !
خدایا !
بازهم متشکرم و چه بسیارهم ! بخاطر گنج زیبایی که در چهارم خرداد
١٣۶٨برمن ارزانی داشتی متشکرم خیلی زیاد خیلی زیاد خیلی زیاد !
چراغ چشمم ، نور امیدم ، یگانه فرزندم اینک در آنسوی این اتاق کوچک
اما گرم به مهر ، یله داده بر بالشی نرم پاهای بلند و لاغرش را روی هم
انداخته و دارد ورقه تصحیح میکند (نازنینم تدریس یار شده است )و من
زیر چشمی نگاهش میکنم و دلم سرشار میشود از مهر و امید و اشک
شوق آرام و پنهانی چشمهایم را به نوازشی شور و شیرین میهمان
میکند .
دارد زیر لب آوازی را زمزمه میکند و من دلم خیس اشک است . حس
زیبایی را که دارم قورت داده ام به تمامی ! و چکاچک نرم اشک را در
درونم احساس میکنم درست به نرمی جوشش آب چشمه ای کوچک
اما زلال در درون غاری سرسبز و خنک .
حس بهار ، بوی گلهای اقاقی و اشک شوق و دلی تپنده به مهر ، این
است سهم زیبای من از شکوه مادر بودن !
خدایا متشکرم بازهم متشکرم و باز هم متشکرم
+ تا جایی که بتوانم زیبا خواهم رقصید . قول میدهم !
غمگین بودم ، خیلی زیاد ...... بادهای سردی میان من و عزیزی وزیدن گرفته بود و
داشت میرفت که طوفانی ویرانگر شود و رابطه داشت ریشه کن میشد . دهانم را باز
کرده بودم که بگویم و رها شوم یا درواقع رها کنم . دنگ دنگ ... SMS رسید.
دوستی از راهی دور بعد از مدتهابیخبری برایم پیغامی فرستاده بود کنجکاو شدم ،
سکوت کردم و خواندم :
حکمت وزیدن بادها رقصاندن شاخه ها نیست .... آزمودن ریشه هاست .
شوکه شده بودم ! بار دیگر خواندم و بار دیگر و در سکوت ماندم تا ریشه ها را دگرباره
بیازمایم . !
چند ماه بعد :
احساس میکردم به آخر خط رسیده ام . احساس تلخ شکست و برای اولین بار در طول
عمرم یاس و ناامیدی . فکر میکردم تمام راه هایی را که باید بروم رفته ام و آخر خطم .
برای اولین بار می خواستم دستهایم را ببرم بالا و بگویم : دیگر خسته شدم . تسلیم
و آمدم که این را بصدای بلند اعلام کنم . بازهم دنگ دنگ .......... و دیدم همان دوست
قدیمی است که با SMSدیگری یاد من کرده است و چه بموقع هم ! نشستم و خواندم:
شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی ، اما حال که به آن دعوت
شده ای تا میتوانی زیبا برقص !
منقلب شدم . خدایا بین من و این دوست چه میگذرد ؟ و چگونه است که درست در
بحرانی ترین شرایط روحی من ، بیادم میافتد و پیغام هایش دقیقا بیان حال آن لحظات
من هستند ؟
سررسیدم را برداشتم و با شوری دیوانه وار تا جایی که توان داشتم بالای صفحات
روزهای آینده نوشتم : تا جایی که بتوانم زیبا خواهم رقصید . قول میدهم !
+ ساغر شکرانه !
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند !
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند !
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند !
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند !
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند !
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند !
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند !
+ می نویسم بی هیچ بهانه ای....
این را برای تو می نویسم دخت من ! بی هیچ بهانه ای یا درست تر بگویم بی نیاز از بهانه
چون دوست داشتن تو بهانه نمی طلبد . این را می نویسم تا از کلماتم آغوشی گرم و
مخملین بسازم چنانکه وجود نازنینت را در بگیرد نرم و آهسته و تلخی ها و رنج های
سالیان را از هستیت بزداید و بگذارد که سبک شوی و نرم و زمانی که به قهقهه
می خندی سرت را اندکی بالا بگیری درست مثل گنجشک کوچک زیبایی که با لذت از
شبنم مانده بر روی برگی قطره ای زلال نوشیده باشد .
زندگیت زلال باد نازنین و وجودت پایدار .
امروز در بروشور تئاتری این شعر را خواندم وبرای تو تکرارش میکنم :
وقتی تو نیستی
تمام خانه ما درد می کند
چطور می توانیم مدینه ی فاضله ای برپا کنیم ؟
حال آنکه هفت تیرهایی به دست داریم
عشق خفه کن ؟
می خواهم دوستت بدارم
تا به جای همه جهانیان پوزش بخواهم
از همه ی جنایاتی که مرتکب شده اند در حق زنان
از زنانگی ات دفاع می کنم
آن سان که جنگل از درختانش دفاع می کند
و موزه ی لوور از مونالیزا
و هلند از وان گوگ
و فلورانس از میکل آنژ
و سالزبورگ از موزارت
و پاریس از چشمهای الزا ....
زن لایه ی نمکی است
که تن مارا از تعفن حفظ می کند
و نوشتنمان را از کهنگی ....
*******
من هم عزیز نازنینم : از دوستیمان دفاع میکنم
آنچنانکه جنگل ار درختانش !!!
+ نگاهش میکنم جانا و جانم پر میکشد تا بر جانانم
چهار خردادی دیگر را تجربه کردم یاران من و جانم برای بیست و یکمین بار
سرشار شد از عشق و سرمستی و جوانی !
غرق در دنیای زلال مادری با خنده هایش در دلم درهای هزاران باغ اقاقی باز
میشوند تو در تو ، بی انتها ، زیبا ، بسیار زیبا عین خود زندگی ، لطیف عین
نسیم صبحگاهی ، آرامش بخش مثل حس تن سپردن به نوازش آب !
او بسادگی در خانه می چرخد ، راه میرود ، می خندد ، اخم میکند
و در یک کلام زندگی میکند و برای من هرکدام از این لحظه ها یک معجزه اند
معجزه ای که در چهار خرداد ۶٨ رخ داد و دل آواره و سرگشته مرا سرشار از
عطر زندگی کرد و بیست ویک سال است که ادامه دارد هرلحظه و هرروز و
من بخاطر هریک از این لحظه ها هزاران بار به سجده میافتم و شکر میکنم
برا ی داشتن این چراغ فروزانم ، پسرم ، عزیزم ، دلبندم ، امیدم ، همه چیزم
حاصل عمرم ،
خدایا متشکرم ! خدایا متشکرم ! خدایا متشکرم ! خدایا متشکرم !
+ لحظه دیدار
لحظه دیدار .......
لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم
باز میلرزد دلم دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
های نبریشی صفای زلفکم را دست
آبرویم را نریزی دل!
ای نخورده مست
لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
برای عزیز نازنینم پرنده ی مهاجرم
← صفحه بعد


نظرات ()